/ 5 نظر / 55 بازدید
baso

.... اینجا، زنی تنها در انتهای جاده دارد می پوسد اما همچنان انبوه آرزوهای کوچکش را می کشد بر دوش. انگار نمی خواهد باور کند که انتهای راه در گیسوانش جاری است! و شاید نمی داند که دیگر جز یک تن بی نام را بر دوش نمی کشد! مغلوب و فریبنده تر از دروغ، پوسیده تر از پندارهای خام و رنج های بی سرانجام... اینجا زنی، در انتهای جاده دارد می پوسد. زنبیلش را از سنجد های اشک پر می کند و هر غروب در حنجره اش فریاد می کشد، راز ویرانگری عشق را که زندان ذهن است، در چارچوب پشیمانی. و خیالی که دل را، از امیدهای بیهوده سرشار می کند! اینجا زنی در انتهای جاده، سرشکسته تر از دروغ دارد دیواری می بافد، از ابریشم تردید!

باسو

سلام .. ماهی یکبار بهتان سر میزنم شما سالی یکبار نبایست سر بزنید.؟؟؟!!! منتظر حضورتانم. .....................................[گل][گل]

قونيه

اومدم اينجا حرف هايي رو بهت بگم ، منصرف شدم ...

محمد نجفي

آن زن چه بود جز هيجاني جديدتر يا دوست داشتن به زباني جديدتر...!؟ ... منتظرم![گل]