پرسه‌های عاشقانه در آيينه
پندار نيک، گفتار نيک، كردار نيک

سلام

 

زمزمه‌ی این روزای من ... ترانه عروسک ستار

 

 می‌شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت

 کهنه‌ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت

با تو می‌شد که صدام همه جا رو پر کنه

 تا قیامت اسم ما قصه‌ها رو پر کنه

اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی

کور و کر بازیچه باد مثل یک بادبادکی

دل‌سپردن به عروسک من و گم کرد تو خودم

تو رو خیلی دیر شناختم وقتی‌که تموم شدم

نه یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسیهام تو رو از دور میدیدم

با رسیدن به تو افسوس به تباهی رسیدم

شهر بی عابر و خالی شهرتنهایی من بود

لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

 مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت

عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت

دانلود کنید 

یه لینک دانلود دیگه

 

تنهایی‌ام را با تو قسمت می‌کنم سهم کمی نیست

...

با  استفاده از آرشیو: ترانه های برفی

نوشته شده در تاريخ جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ توسط LoveLorn | پيام ها ()

با سنگ‌ها بگو که چه اندیشه می‌کنند؟

حتی بدون بال کبوتر کبوتر است

کبوتر

شعر از : محمد کاظم کاظمی

مرتبط: آیا شود بهار که لبخندمان زند؟

نوشته شده در تاريخ شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ توسط LoveLorn | پيام ها ()

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود، و شوهرش در آشپزخانه نشسته بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه روبرویش بود و به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...

زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"

شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟

زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..."

شوهرش به سختی‌ گفت:

_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟

_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...)

_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!

_آره اونم یادمه...

مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم ...

------------------

لینک منبع:  احساسات یک شوهر در نصف شب !

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ توسط LoveLorn | پيام ها ()

 

زیر پای هر درخت، یک تبر گذاشتیم

زیر پای هر درخت، یک تبر گذاشتیم
هرچه بیشتر شدند، بیشتر گذاشتیم
تا نیفتد از قلم، هیچ‌یک در این میان
روی ساقه‌هایشان، ضربدر گذاشتیم
از برای احتیاط، احتیاطِ بیشتر
بین هر چهار سرو، یک نفر گذاشتیم
جابه‌جا گماردیم، چشم‌های تیز را
تا تلاش سرو را بی‌ثمر گذاشتیم
کارِمان تمام شد، باغ قتل‌عام شد
صاحبانِ باغ را، پشتِ در گذاشتیم
سوختیم و ریختیم، عاقبت گریختیم
باغِ گُر گرفته را، شعله‌ور گذاشتیم
روزِ اوّلِ بهار، سفره‌یی گشوده شد
جایِ هفت‌سین‌مان، هفت سر گذاشتیم
در بیان شاعری، حرف اعتراض بود
هی نگو چرا نگفت، ما مگر گذاشتیم؟
این سؤال دختر کوچکم «بنفشه» بود
چندمین بهار را پشت سر گذاشتیم؟

محمد سلمانی

نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸ توسط LoveLorn | پيام ها ()
Blog Skin